روزنامه ی خصوصی مصطفی توفیقی
... و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمی کرد ...
بیست و دو سالگی خاموش روشن خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش روشن خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش خاموش بمان و شعر بگو در سکوت ، در بن بست ... زیباخوانی " روزهای بی حواس " سروده ی " رضا عابدین زاده " مصطفی توفیقی / روزنامه ی شهرآرا برای کسانی که انتظار حرف تازه ای از شعر نئوکلاسیک مشهد داشتند ، « روزهای بی حواس » یک اتفاق خوشحال کننده بود ؛ برای کسانی هم که کم کم داشتند به جریان غزل پست مدرن بدگمان می شدند نیز همین طور ؛ برای کسانی که به دنبال شعری معتدل در میان انبوه شعرهای متنوع و متفاوط ( ! ) می گشتند هم ... ما دو شمع داشتیم ، چشمهای تو اتاق را ربود / باد با گل سرت ، اصالت وجود باغ را ربود / ناگهان خبر رسید آمدی ، خبر ، کلاغ را ربود / ما دو شمع داشتیم و یک نگاه و چند سال اضطراب ... ( الف – ص 5 ) *** الف - نفس تازه ی شعر نئوکلاسیک : بحران در شعر نئوکلاسیک امروز ایران البته به هیچ وجه به وسعت و فراگیری شعر کلاسیک نمی رسد ؛ حداقل ظهور شاعری همچون « فاضل نظری » ( سراینده ی اقلیت و گریه های امپراتور ) در عرصه ی شعر امروز ایران کافی است تا برای یک دهه ی آینده ، شعر نئوکلاسیک ایران را موفق و خواندنی ارزیابی کنیم ( اگرچه انتشار کتاب جدید نظری " آن ها " ، ما را نسبت به آینده ی او و شعرش بدگمان کرده است ) ؛ با این وجود شعر نئوکلاسیک مشهد که می توانست پس از عماد خراسانی راه روشنی را پیش رو داشته باشد با عدم خلاقیت شاعران یک دهه ی اخیر مشهد ، مدت هاست که در رکود و عقب ماندگی به سر می برد ؛ با این حال چاپ مجموعه شعر « چهارم شخص مفرد » از « جواد گنجعلی » و شنیدن غزل هایی از زبان رضا بروسان ، جواد کلیدری ، علیرضا سپاهی لائین و برخی دیگر از شاعران مشهد ، این عقب ماندگی را گاه برای مدتی از نظرها دور داشته است ؛ با این حال هم در صراحت انتساب « چهارم شخص مفرد » به جریان شعر نئوکلاسیک پرسش ها و ابهامات فراوانی وجود دارد و هم تعداد غزل های خوب شاعرانی که از آن ها یاد شد چندان فراوان نیست که بتوانند از ویرانی این خانه ی فرسوده جلوگیری کنند ؛ رضا عابدین زاده ی بیست و چهارساله اما با تجربه اندوزی مستقیم و غیرمستقیم از شاعران این گروه به ویژه از دوستی با جواد گنجعلی ، نیکو طرفه بسته است و با همه ی جوانی اش ، ابتکاراتی در شعر نئوکلاسیک به دست داده که اگر چه گاه شعر وی را تا حد « غزل پست مدرن » شدن پیش برده اما به طور کلی شعر نئوکلاسیک امروز مشهد را نیز مدیون خود ساخته است : یک صندلی مقابل روی تو در تراس / تصویر گیج بودن تو ... عطر خوب یاس / « از خواب می پری همه چی محو می شود » / سهم تو از پرنده شدن پر زدن نبود / گنجشک آسمان جل بدبخت آس و پاس / داری قمار می شوی این دست آخر است / یک عمر زندگی ی تو ... یک مشت اسکناس / تب می کند هوای زمستان کنار تو / در پشت شیشه های پر از برف بی حواس ... ( ق – ص 74 ) اما مهم ترین تاثیرات مثبت « روزهای بی حواس » بر شعر نئوکلاسیک مشهد را می توان چنین برشمرد : اول – زنده کردن دوباره ی قالب مهجور مسمط : مجموعه ی روزهای بی حواس با هفت مسمط شروع می شود و با بیست و سه غزل ، یک مثنوی و دو غزل در غزل ادامه می یابد ؛ علاوه بر برخی بازی ها و نو آوری هایی که در متن غزل ها دیده می شود ، آفرینش و بازآفرینی مضامین شعری در قالب مهجور مسمط از زیباترین خلاقیت های عابدین زاده در این مجموعه به شمار می رود ؛ اگر چه پیش از عابدین زاده ، برخی دیگر از شاعران جوان نیز به برخورد نوین با این قالب کهن دست زده اند اما هماهنگی مناسب مضامین به شعر در آمده با قالب مسمط به خصوص تاثیر چشم گیر آن بر فرم شعر عابدین زاده ، مسمط های وی را متفاوت با سایر مسمط های سروده شده در سال های اخیر ، جلوه ای دیگر بخشیده است : چقدر تلخ و غم انگیز شد ، دل تو شکست / بمان و شعر بگو ، در سکوت ، در بن بست / که بغض بی هدفی گوشه ی اتاق نشست / جهان برای من این روزها همان طورست / که باغ پیر پر از هیچ در دل حلزون // من از پرنده شدن گیج می شوم گاهی / بدون آب تو در آسمان چرا ماهی ؟ / به سمت بی تو شدن باز می شود راهی / سرم جنون تو را درد می کشد آهی / اگرچه که نه تو لیلی شدی نه من مجنون ... ( پ – ص 12 ) دوم – زبان معتدل شعر : ویژگی دیگر سروده های این شاعر جوان مشهدی ، اعتدال در زبان است ؛ به گونه ای که علی رغم همه ی نوآوری ها در فرم و زبان و حتی وجود برخی بازی های زبانی کم نظیر در شعر وی ، شعر همچنان ساده و خواندنی باقی می ماند و تا حد زیادی مخاطب را از خود راضی نگاه می دارد : نرو جلوتر از اینجا همین حدود بایست / کسی غریب تر از من در این حوالی نیست / « در اندرون من خسته دل ندانم کیست » / برای گریه سرودن ، قدم زدن عالیست / برای شعر سرودن قطار هم خوبست ... ( ب – ص 8 ) ... که باغ پیر پر از هیچ در دل حلزون ... ( پ – ص 12 ) هنوز عطر تنت در اتاق پا برجاست / اتاق پر شده از گل ، تخیلم بالاست ( ذ – ص 40 ) خشک شد در لباس من باران ، گریه کردی دوباره خیس شدم / روی قلبم نوشته بودم عشق ، آه من هم دعا نویس شدم ... ( گ – ص 80 ) *** ب – امید تازه ی غزل پست مدرن : غزل پست مدرن که پس از انتشار مجموعه ی بی نظیر « فرشته ها خودکشی کردند » سروده ی مهدی موسوی و نیز مجموعه ی تاثیرگذار « صدای موجی زن » سروده ی « مونا زنده دل و هدی قریشی » ، با خروج زودهنگام هدی قریشی از عرصه ی شعر ، کمرنگ شدن خواسته و ناخواسته ی حضور مونا زنده دل در این عرصه ، تغییر مسیر چشمگیر در جهت گیری سروده های محمدسعید میرزایی و دست آخر انزوای سیاسی مهدی موسوی و اعلام خداحافظی موقت وی از عرصه ی ادبیات ، وضعیت نگران کننده ای پیدا کرده است ، اگرچه نتوانست توسط شاگردان منزوی کارگاه های ادبی موسوی در مشهد و تهران از این وضعیت نجات یابد و وضعیت تازه ی اجتماعی و سیاسی ایران نیز تعداد زیادی از نخبه های این جریان مانند حمید سهرابی و محمدرضا شالبافان را به گوشه گیری مجبور کرد ؛ اما شاعران مستقلی که به هر نحو خود را از حلقه های ادبی موسوی دور نگه داشته بودند و حتی از به کار بردن نام « غزل پست مدرن » برای سروده های خود ابا داشتند با انتشار مجموعه های مستقلی ، روش این جریان را زنده نگه داشتند ؛ انتشار مجموعه های شعری استکانی کنار بعد از ظهر ( زهرا گریزپا ) ، این اسمش زندگیست ( زهرا معتمدی ) و این آخری « روزهای بی حواس » ( رضا عابدین زاده ) مهم ترین این مجموعه های شعری بودند که البته تمامی آن ها بدون نظارت و یا حتی توجه به نظر مهدی موسوی منتشر شدند که اگر غیر از این بود احتمالا هیچ گاه به انتشار نمی رسیدند ؛ با این حال با توجه به فاصله ی زیادی که این شاعران مستقل از یکدیگر دارند ؛ بسیاری از شعرهای آنان همچنان محکوم به « غزل پست مدرن نامیده شدن » اند و البته تاثیر مستقیم این جریان ادبی و تاثیر غیرمستقیم تفکرات موسوی بر شعر این شاعران نیز قابل انکار نیست . با این وصف به نظر می رسد روزهای آینده ی « غزل پست مدرن » حداقل برای مدت نامعینی به تسخیر طیف معتدل غزل سرایان پیشرو مشهدی در خواهد آمد ؛ جالب این که موج دوم غزل پست مدرن نیز از مشهد برخاسته است و اگر موج رادیکال غزل پست مدرن با تلاش جوانانی چون مهدی موسوی ، مونا زنده دل ، هدی قریشی شهری ، الهام میزبان ، فاطمه اختصاری و محمد حسینی مقدم و سایر اعضای کارگاه مشهد ایجاد شده بود ، موج دوم ( معتدل) آن با حضور کسانی مانند معتمدی ، گریزپا و عابدین زاده شکل گرفته است که البته همه مقیم مشهد بوده اند یا هستند . رضا عابدین زاده تمایل خود به غزل پست مدرن را به چند شکل در مجموعه ی روزهای بی حواس نشان داده که از آن جمله است : یک – طرح جلد کتاب ؛ که تقلید مشخصی است از طرح جلد مشهورترین رمان پست مدرن دنیا : « صید قزل آلا در آمریکا نوشته ی ریچارد براتیگان » که چه در نسخه ی چاپ امریکا و چه در نسخه ی نشر نی ایران ، شکل گرافیکی آن مورد تقلید عابدین زاده قرار گرفته است ؛ این امر اگرچه در ظاهر چندان مهم نمی نماید اما در واقع نشان دهنده ی حساسیت عابدین زاده نسبت به پست مدرنیسم است و البته وانمود کردن این نکته به مخاطبان شعرش که « من متون پست مدرن را خوانده ام ! » دو – علاقه ی شاعر به بازی های زبانی که از اصلی ترین مولفه های این شیوه ی ادبی است و البته عابدین زاده از عهده ی آن به خوبی بر آمده است : ... که باغ پیر پر از هیچ در دل حلزون ... ( پ – ص 12 ) سه – ایجاد شکست در شکل ظاهری ابیات که تمایل وی به بازی با فرم غزل را نشان می دهد : سینی بدست می رسی از لحظه های تلخ / چشمان خون گرفته ی من ، / قهوه ی قجر ( ز – ص 46 ) از شهر پرت جن زده ی ما فرار کن / دنیا سیاهچاله ی شومیست ... / بر نگرد ( س – ص 56 ) یار / یار / یار / یار / بی نهایت اصیل ! / اتفاق چشم های توست ماه بی بدیل ... ( ص – ص 58 ) چه گیجم / خسته ام / مستم / تبی افتاده در جانم / دقیقا از سر شب بی هدف در این خیابانم ... ( ض – ص 60 ) و البته مواردی دیگر ... به این ترتیب « روزهای بی حواس » می تواند به عنوان جدیدترین نماینده ی جریان غزل پست مدرن مورد تحقیق قرار گیرد و نیز علی رغم همه ی کاستی هایی که در شعر رضا عابدین زاده قابل بررسی است ، باید شعر وی را به عنوان یکی از نمونه های نسبتا سالم شعر امروز مشهد مورد مطالعه قرار داد ؛ روزهای بی حواس بی دلیل زیباست ... « برخیز ای شب دیوانه » شباشفته دیوانه ای که به دیوار می زد شباشفته دیوارها که به سمت هم هجوم می بردند شباشفته شبی که پر از ستاره بود دهان من طعم خون داشت دهان تو طعم ماتیک و شباشفته دهانی که دهانی را دوست داشت دو زن در مهبل هم شمعی افروخته بودند به افتخار آزادی و رد خون تا میدان حر می کشید می کشید می کشید درد می کشید و درد در رگ رگ شهر ریخته بود و آسمان تاول بزرگی بر پوست خود داشت شب شباشفته شبی شبیه شبان دیگر بود من شباشفته دیوانه ای در سرزمین شب عشق گل سرخی که نفس های آخرش را می کشید دل من گرفته بود دل من گرفته بود نه از کسی یا چیزی نه دل من گرفته بود مثل گرفتن ماه که شب را زیادتر می کند و ستاره ها را هم دل من گرفته بود و دو زن در کنار خیابان شمعی افروخته بودند در دستان هم و انگشتانشان سیاه بود سیاه « همچون اعماق آفریقای خودم » سیاه مثل دندان کرم خورده ی آقاسلطان که تا میدان حر کشیده می شد از ولیعصر تا انقلاب فقط کشته ها مال ما بود نه ولیعصر نه انقلاب فقط کشته ها مال ما بود و سکوت تاول شب را بزرگتر می کرد آن قدر بزرگ که زیر زخم آن ده نفر را کشتند ای شب ! ای شب گر گرفته ی مشکوک ! ای شعر شوم شکستن و برآشفتن برخیز تنها برخیز تا روی دوش هم بگذاریم تابوت ها و بدن ها را تا روی دوش هم بگذاریم سر را تا روی دوش هم بگذاریم انبان نان و اسلحه را برخیز ای شب دیوانه ! محمد قوچانی پس از صد و سی و یک روز بازداشت آزاد شد . شعری برای محمد دیروز برای چند ساعت محمد قوچانی شدم امروز کمی محمدقوچانی ترم از این طرف که نگاه می کنم معلوم نیست جان می کنم در کدام سلول کدام بند بعد از این که چند شهروند را درست در مقابلم پاره پاره کردند و بازپرس با ته سیگارش اعتماد ملی را به آتش کشید از من خواستند استغفار کنم استفراغ کردم درست روی سر و صورت باز پرس که گفت بزنید زدند آن قدر که شب روی یقه ی پیراهن زندانبان خون بالا آورد و زنی که جیغ می کشید در سلول انفرادی اش که به اندازه ی دو بدن جا داشت جنینش را سقط کردند امروز کمی محمدقوچانی ترم روزنامه هایم را دورم پهن کرده ام و گریه می کنم برای عشقم که در سلول انفرادی اش جنینم را سقط کردند و برای دستم که خلا هوا را حس می کند و بیهوده گی آزادی را و برای چشمم که خسته است و خوابش نمی برد
زندگینامه محمد قوچانی فعالیت مطبوعاتی خود با نوشتن یادداشتهای سینمایی در نشریه محلی «کادح» گیلان آغاز کرد و پس از آن به همکاری با نشریه «گام» پرداخت. پس از آن که برای ادامه تحصیل به تهران رفت، از سال ۱۳۷۴ به همکاری با نشریه «عصر ما» ارگان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران پرداخت. روزنامههای جامعه، نشاط و عصر آزادگان برای قوچانی آغاز دوره جدیدی از روزنامهنگاری بودند که در سالهای پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ تجربه کرد و به تدریج با نوشتههای انتقادی خود علیه اکبر هاشمی رفسنجانی و برخی از سیاستمداران محافظهکار به شهرت رسید. او در جریان توقیف های پیاپی با روزنامههای خرداد، و اخبار اقتصادی نیز کار کرد، و در سال ۱۳۷۹ به اتهام نشر اکاذیب و توهین به مقدسات به مدت ۳۶ روز بازداشت شد. محمد قوچانی پس از آن با مریم باقی دختر عمادالدین باقی روزنامهنگار و نویسنده سرشناس ازدواج کرد. محمد عطریانفر مدیر وقت روزنامه همشهری در سال ۸۰ قوچانی را به سردبیری مجله «همشهری ماه»، ضمیمه فرهنگی روزنامه همشهری منصوب کرد، اما مدتی بعد این مجله پرطرفدار تحت فشار قوه قضائیه از انتشار بازماند تا قوچانی با همکاری احمد غلامی و مهران کرمی و گروهی از روزنامهنگاران جوان با انتشار ضمیمه روزانه همشهری به عنوان «همشهری جهان» دوره حرفهای کار خود را آغاز کند. پس از آن قوچانی به همراه همین تیم روزنامه شرق را منتشر کرد اما تجربه توقیف روزنامه هممیهن و شرق سرانجام او را به انتشار مجله شهروند امروز به همراه تعدادی دیگر از روزنامهنگاران از جمله احمد زیدآبادی، حسین یاغچی، محمد طاهری، رضا خجسته رحیمی، مهدی یزدانی خرم، محسن آزرم، اکبر منتجبی و فرید مدرسی واداشت. این مجله نیز پس از چندی توقیف شد.[۱]. پس از آن به عنوان سردبیر ضمیمه سیاسی روزنامه اعتماد ملی با تعدادی از افراد تیم قبلیش مشغول به کار شد. او همچنین به عنوان سردبیر در نشریهٔ "ایران دخت" فعالیت میکند که خود هدف از فعالیتش در این نشریهٔ متفاوت را تلاش برای ایجاد جامعه مدنی تلقی میکند. او پس از استعفای دکتر رضا انصاری، سردبیر روزنامه اعتماد ملی، از سوی شورای سیاستگزاری روزنامه به عنوان سردبیر منصوب شد. او در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری از مهدی کروبی حمایت کرد. محمد قوچانی در ادامه بازداشتهای پس از ناآرامیهای مربوط به انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸، در بامداد روز شنبه ۳۰ خرداد توسط ماموران امنیتی بازداشت شد. حدود دو ماه پس از بازداشت قوچانی روزنامه اعتماد ملی در ۲۶ مرداد توقیف موقت شد. او سرانجام در ساعت دو بامداد جمعه ۸ آبان پس از ۱۳۱ روز بازداشت، توسط ماموران در یکی از خیابانهای تهران، روبروی یک آژانس رها شد. برخی منابع از سپردن وثیقه 200 میلیون تومانی توسط وی خبر دادند.[۲] مجموعه مقالات محمد قوچانی در چندین کتاب از جمله «بازی بزرگان»، «پدرخوانده و چپهای جوان»، «یقهسفیدها»، « جمهوری مقدس»، «برادر بزرگتر مرده است»، «فیلسوفها و شومنها»، «نازیآبادیها»، «پدرخوانده و راستهای جوان» و «سه اسلام» انتشار یافته است منبع : ویکی پدیا کاش آن دوره می رفت از یاد ... کنج باغی کنار دو تا بید دست من روی دست تو لغزید رودخانه تو را لخت کرد و نور مهتاب روی تو پاشید لختی ات بوسه های مرا برد بوسه هایم دو تا سیب را چید بوسه هایم پر از طعم گیلاس بوسه هایت پر از طعم تردید عشق از دست های تو افتاد در دل رود چرخید و چرخید ماه آهسته از شاخه افتاد سینه اش را به دیوار مالید لختی تو دل ماه را برد ، سر زد از پشت دیوار ، خورشید باز رفتی و دل در هوس ماند باز شیطان به بازیت خندید « کاش آن دوره می رفت از یاد یا که می شد دگربار تجدید » برنامه هایی برای آینده ی شعر مشهد ( انجمن شعر مشهد ) ؛ قسمت سوم : چگونگی ایجاد هسته ی مدیریتی قوی در انجمن شعر آینده : عوامل متعددی وجود دارند که می توانند به عنوان ملاک های انتخاب اعضای یک هسته ی مدیریتی مورد توجه قرار بگیرند ؛ از مهم ترین این عوامل که همیشه مورد توجه و خواست مخاطبان شورای شعر ( انجمن شعر ) بوده است می توان اشاره کرد به : سلامت اخلاقی و روانی ، سلامت سیاسی ، سلامت اقتصادی ، کارنامه ی ادبی وزین ، آشنایی دقیق با فضای محیط های فرهنگی و ادبی ، تحصیلات عالیه ی آکادمیک ، تالیفات اعم از شعر و مقاله و کتاب ، عدم وابستگی به نهادهای حکومتی ( دولت ) ، مردمی بودن ، تجربه ی فعالیت مدیریتی و البته جوان بودن ( در صورتی که مغایر با سابقه و تجربه اندوزی نباشد ) ؛ یکی از راهکارهای اولیه ی من برای تشکیل چنین هسته ی مدیریتی قوی از آغاز فعالیت تحت عنوان نهادی به نام « انجمن شاعران آزاد » ، علاوه بر پیگیری جنبش انتقادی « مبارزه با مافیای فرهنگی » ، تاسیس نهادهای اجتماعی ( کابینه ی در سایه ) برای جایگزینی با هسته های مدیریتی یی است که به اعتقاد ما با رانت خواری و زد و بند ( فعالیت مافیایی ) میزهای مدیریتی حوزه ی فرهنگ را اشغال کرده اند ؛ از این رو پس از انتشار مقالات روشنگر در مطبوعات در مورد فعالیت این باند مافیایی ( که همچنان ادامه خواهد یافت ) و همزمان با لغو نمایش انتخاباتی نگارخانه ی میرک ، آغاز به رایزنی با گروه های مختلف ادبی کردیم که در نتیجه ی آن ابتدا لیست ائتلاف شاعران آزاد تهیه و سپس به پیشنهاد آقایان مهدی احراری و هادی جهان آبادی با لیست تازه ای تحت عنوان « ائتلاف اعتلای شعر خراسان » که توسط این دو عزیز تهیه شده بود ترکیب گردید که نتیجه ی آن پیروزی قاطع لیست اخیر در انتخابات هیات موسس انجمن شعر مشهد بود . پس از انتخابات و همزمان با فعالیت این هیات ، رایزنی های پیشین همچنان ادامه یافت تا با توجه به انتقاداتی که نسبت به برخی مواضع و رفتارهای ائتلاف پیشین وجود داشت ، فهرست تازه ای برای انتخابات هیات مدیره ی انجمن شعر مشهد تهیه و ارائه شود ؛ آمارها مشخص می کند آن چه که قبلا تحت عنوان « لیست ائتلاف شاعران آزاد » و سپس تحت عنوان لیست چهل نفره و اکنون تحت عنوان لیست نهایی انجمن شاعران آزاد مشهد برای تصدی هیات مدیره ی انجمن شعر مشهد پیشبینی شده است با دقت تمام و به علمی ترین شکل ممکن تهیه شده است ؛ پرنده ها و پیمبر این غزل را به همراه سروده ای دیگر ، پنجشنبه ی گذشته در مراسم بزرگداشت حافظ در نگارخانه ی میرک مشهد ( کانون هنرمندان ) و پنجشنبه ی اخیر در فرهنگسرای مطهری فریمان ( در نشست مشترک شاعران مشهد ، نیشابور و فریمان ) خواندم و حالا اینجا برای شما می نویسم ... هر چند کرده اند تنت را تبر تبر تنها درخت زنده ی تاخورده از کمر قد راست کن به قدر تمام درخت ها در زیر بار برف زمستان بده ثمر از های و هوی باد نترس ای درخت پیر ! در باد ، گرده های تو گردند بیشتر وقتی پرنده های جهان عاشق تواند دیگر چه حاجت است به حکم شغال گر ؟ آری ! خدا ، خداست که می آورد برون از آستین جامعه ، دست پیامبر در خواب مانده شهر ، شب و روز ما یکیست « من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر » تنها درخت زنده در آغاز فصل سرد ! من را به میهمانی گنجشک ها ببر به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه ، حتی چای به سختی دم می کشد . سطرهایی با « ویسواوا شیمبورسکا » برنده ی نوبل 1996 مصطفی توفیقی / منتشر شده توسط ماهنامه ی تخصصی تاک ( شماره ی ۶ - مهرماه ۱۳۸۸ ) رهگذر ! از ساکت مغز الکترونیکی را بیرون بیاور / و یک لحظه به سرنوشت شیمبورسکا فکر کن ( 1 ) .... بیشتر ما شعردوستان ایرانی « ویسواوا شیمبورسکا » شاعر لهستانی را با دو کتاب می شناسیم : « آدم ها روی پل » و « عکسی از یازده سپتامبر » ؛ همین و بس ! اما خانم شیمبورسکا علاوه بر این دو کتاب ترجه شده به فارسی ، مجموعه شعرهای دیگر هم دارد : برای این است که زنده ایم ، سوالاتی مطرح در خویش ، ندایی به یه تی ، نمک ، طفلک بازیگوش ، به هر حال ، عدد عظیم و پایان و آغاز ؛ بعلاوه ی چندین مقاله و البته یک « جایزه ی نوبل » ! در این مقاله برای شما از شیمبورسکا ، شعرها و اندیشه هایش نوشته ام و البته در مورد دیگاه های او نسبت به زندگی ( تولد – عشق – مرگ ) ، شعر ( شعر – شاعر – مخاطب شعر ) و همین طور جهان ( حقیقت جهان – جهان گذشته و جهان اکنون ) ؛ بخوانید : *** زندگینامه اگر چه « برای به دنیا آمدن بچه / دنیا هرگز آماده نیست » ( 2 ) اما ویسواوا در دوم جولای 1923 به دنیا آمد تا شعر به دنیا بیاید ، در شهرک کورینک استان پزنان در غرب لهستان ، با این حال در شناسنامه اش نوشتند : متولد « بنین » ، در شرایط جنگ جهانی که « خودمان را هر طور شده باید از کانال های فاضلاب به مرکز شهر می رساندیم » ( 3 ) ؛ 1931 به کراکوف می رود ؛ به خاطر هجوم آلمان ها به مراکز فرهنگی لهستان نمی تواند به مدرسه برود ، مثل خیلی های دیگر ، پس در دوره های مخفیانه تحصیل می کند و پس از کسب مدرک دیپلم در راه آهن استخدام می شود و شاید همان جاست که متوجه می شود : « ... قطار به سکوی سه وارد شد / آدم های زیادی پیاده شدند / فقدان شخص من / با انبوه مردم / به سمت خروجی می گریخت // در این شتاب زدگی / چند زن ، شتاب زده جایگزین من شدند // زنی به سوی مردی دوید / که نمی شناختمش / اما او ، بلافاصله شناختش . // هر دوشان ، روبوسی هایی کردند / که مال من نبود ... » ( 4 )1945 ادبیات لهستانی می خواند در دانشگاه یاگلونیان کراکوف و همین طور جامعه شناسی که تا 1948 ادامه می یابد ؛ در بیست و دوسالگی ( 1945 ) نخستین شعرهایش را با تاثیرپذیری از «چسواف میوش » برنده ی نوبل 80 سرود و در نشریات به چاپ رساند و هفت سال بعد ، نخستین مجموعه ی شعرش را منتشر کرد با عنوان « برای این است که زنده ایم » ؛ 1953 و همزمان با فعالیت های سیاسی اش در حمایت از استانیلیسم ، عضو هیات تحریریه ی هفته نامه ی « زندگی ادبی » شد اما زمانی که در سال 1981 فعالیت رسمی اش با این نشریه را قطع کرد ، مدت ها بود که که از « حزب کارگران متحد لهستان » بیرون آمده بود و دیگر شعر « لنین » اش را برای کسی نمی خواند ؛ "«شیمبورسکا» در 1996 در حالی جایزهی نوبل ادبیات را از آن خود کرد که تنها نزدیک به دویست قطعه شعر سروده بود. تصمیم اعطای این جایزه به «شیمبورسکا» از معدود تصمیماتی بود که به اعتقاد اغلب منتقدان ادبی دنیا، بهدور از هرگونه ملاحظات سیاسی انجام گرفت. «شیمبورسکا» هر چند قبلا در شعر «بچههای این دور و زمانه »؛ «همهی امور روزانه، امور شبانه چه مال تو باشد چه مال ما یا شما» را «امور سیاسی» میداند، اما فعالیتهای سیاسیاش در زندگی ادبی او تاثیری نداشته است، به همین خاطر به گفتهی بسیاری از منتقدان ادبی، شعر «شیمبورسکا»، شعر سیاسی نیست. خود او در پاسخ به سئوالی که در همین رابطه از او پرسیدم میگوید: «این قضیه به من مربوط نمیشود، باید یقهی آکادمی نوبل را گرفت و نه یقهی من.» با این همه، اعطای نوبل به «شیمبورسکا» هر چند برای او نفعی نداشت، خوانندگان زیادی از سراسر جهان را با اشعارش آشنا کرد. وقتی میپرسم که نوبل زندگی خیلی از نویسندگان و شاعران دنیا را تغییر داده، زندگی شما را چطور؟، جواب میدهد: «میخواهی باور کن، میخواهی نکن. اما من هیچ وقت به جایزه نوبل فکر نکرده بودم. بدترین کاری که یک نویسنده میتواند بکند این است که منتظر جایزه باشد.» " ( 5 ) "«شیمبورسکا» که پس از «هنریک سینکیویچ»، «وادیسوا ریمونت» و «چسواف میوش»، چهارمین نویسندهی لهستانیاست که نوبل ادبیات را برده است، خود این جایزه را اغلب دست و پا گیر توصیف کرده و حتی در گفتوگویی با «خانم والاس» که از دوستان صمیمیاش هم بوده میگوید: «تمام عمر تلاش کردهام که خودم باشم و حالا میخواهند که از من چهرهای بسازند. اما غریزهام که به آن اعتماد تام دارم به من میگوید که این چهره شدن برایم میتواند خطرناک باشد. هر روز نامههای بسیاری دریافت میکنم که از من خواستهاند در مراسم گوناگون شرکت کنم؛ پردهبردای کنم و یا رهبری تظاهراتی را به عهده بگیرم. اما اگر جلوداری یک تظاهرات را به عهده بگیرم، مجبور میشوم رهبری تظاهراتی دیگر را نیز به عهده بگیرم و شاید این تظاهرات دومی علیه تظاهرات اولی باشد.» " ( 6 ) وی هم اکنون و پس از دریافت جایزه ی نوبل ، زندگی عادی خود را در پیش گرفته است ، به دامان طبیعت پناه می برد و همچنان شعر می نویسد ؛ گزیده گو است و کم مصاحبه می کند : « واقعیت این است که من اصلا نمیفهمم مردم چه علاقهای دارند که با من مصاحبه کنند. در این چند سال اخیر بیشترین عبارتی که من گفتهام این بوده که «نمیدانم.» به سنی رسیدهام که باید از نظر آگاهی آدم جا افتادهای باشم اما واقعیت این است که هیچ چیز نمیدانم. به نظر من بیشتر خرابکاریها و افتضاحات بشری را آدمهایی به بار آوردهاند که فکر میکردهاند میدانند.» ( 7 ) سروده های شیبورسکا تاکنون به بیش از چهل زبان ترجمه شده است و این در حالیست که تعبیر او از شعر چنین است : « من نمی دانم و نمی دانم ، و می چسبم به همین ، / مثل حفاظ پله ها » ( 8 ) ؛ و بهانه اش برای شعر گفتن این است که : « خنده دار بودن شعر گفتن را / به خنده دار بودن شعر نگفتن ترجیح می دهم » ( 9 ) شیمبورسکا که خود ، چنین خود را معرفی می کند : « اینجا نویسنده ای خوابیده ، عتیقه مثل ویر گول / که صاحب چند شعر است / خاک ، بزرگوارانه استراحتی ابدی به او داده ، با این که جنازه عضو هیچ یک از گروه های ادبی نبوده / اما چیز بهتری جز این متل کودکانه ، گیاه بابا آدم و جغد / روی قبر دیده نمی شود. / رهگذر ! از ساکت مغز الکترونیکی را بیرون بیاور / و یک لحظه به سرنوشت شیمبورسکا فکر کن » ( 10) البته نظر جالبی هم در مورد بیوگرافی دارد که در موردش نوشته ام و خواندید : « ... زندگی چه دراز باشد چه کوتاه / زندگینامه باید کوتاه باشد // ... مهم تر این است چه کسی تو را می شناسد تا تو چه کسی را می شناسی / اگر صحبت از مسافرت باشد تنها مسافرت های خارج از کشور / عضویت در چیزی ، بدون گفتن دلیلش / مدال ها ، بدون گفتن علت دریافتشان ... // درباره ی سگ ها و گربه ها و پرنده ها ساکت بمان / همچنین درباره ی خرت و پرت های خاطره برانگیز / دوستان و خواب ها . // بیشتر قیمت مطرح است تا ارزش / و عنوان تا محتوا ... »( 11) که البته امیدوار م اشتباه کرده باشد !!! زندگی از نگاه شیمبورسکا : شیمبورسکا بسیار به زندگی نزدیک است ؛ « حیات » را درک میکند ؛ اگر چه در حقیقت آن تردید دارد ؛ و به مرگ لبخند می زند ؛ اگر چه در حقیقت آن تردید دارد ... یک – تولد : از نظر او « به دنیا آمدن » چندان هم کار ساده ای نیست و دنیا باید خودش را برای به دنیا آمدن بچه آماده کند : « برای به دنیا آمدن بچه / دنیا هرگز آماده نیست // هنوز کشتی های ما از وین لاندیا بازنگشته اند . / هنوز دره ی حضرت گوتارد پیش چشم ماست. / نگهبان ها را باید در صحرای طور گم کنیم ، / / ... ذخیره ی باندهای پانسمان تمام شد / ذخیره ی کبریت ها ، دلیل ها ، پنجه بکس ها و آب ... // ... تا زائو به راحتی فارغ شود / و بچه سالم بزرگ شود / تا گاهی خوشبخت باشد / واز روی پرتگاه بپرد ... » ( 12) دو – عشق : عشق شیمبروسکا ، یک اتفاق است : « ... دوست داشتم از آن ها بپرسم / آیا به یاد نمی آورند / شاید درون دی چرخان / زمانی رو بروی هم ؟ / یک « ببخشید » در ازدحام مردم ؟ / یک صدای « اشتباه گرفته اید » در گوشی تلفن ؟ / ولی پاسخشان را می دانم . / نه ، چیزی به یاد نمی آورند . // بسیار شگفت زده می شدند / اگر می دانستند ، که دیگر مدت هاست / بازیچه ای در دست اتفاق بوده اند ... » ( 13 ) شیمبورسکا اما به همان اندازه که « برگ های بی گل را به گل های بی برگ ترجیح می دهد » ( 14 ) ، دوست داشتن آدم ها را به عاشق شدن ترجیح می دهد ( 15 ) و البته خود در این مورد توضیح می دهد : « منظور من این نیست که دوستی بهتر از عشق است. من تنها دربارهی تفاوتهای بین این دو احساس حرف زدهام. عشق سختتر و متوقعتر است. » ( 16 ) « دوست داشتن » در شعر شیمبورسکا ، اتفاق بزرگیست ؛ بزرگ و جادویی : دو شب شبیه هم نیست / دو بوسه شبیه هم نیستند . ( 17 ) دیروز وقتی کسی در حضور من / اسم تو را بلند گفت / طوری شدم ، که انگار گل رزی از پنجره ی باز / به اتاق افتاده باشد ( 18 ) به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه ، حتی چای به سختی دم می کشد . ( 19 ) سه – مرگ : حجم زیادی از سروده های شیمبورسکا به « مرگ » اختصاص یافته است ؛ توصیف طنزآلود و طعنه آمیز او از مرگ نه تنها مرگ بلکه زندگی و مرگ را توامان به سخره گرفته است ؛ « در چه شرایطی خواب مرده ها را می بینی ؟ / آیا قبل از خواب ، زیاد به آن ها فکر می کنی ؟/ اول چه کسی ظاهر می شود ؟/ آیا همیشه همان شخص است ؟/ نام ؟ نام خانوادگی ؟ نام گورستان ؟ تاریخ مرگ ؟ // ... چه چیزهایی در دست دارند ؟ در مورد آنها بگو / پلاسیده ؟ زنگ زده ؟ جزغاله ؟ پوسیده ... » ( 20 )به عقیده ی او « جاودانگی مرده ها تا زمانی ست / که تاوانشان با حافظه پرداخت می شود . / این نرخی شناور دارد . روزی نیست که کسی / جاودانگی خود را از دست نداده باشد ... » ( 21 ) او در شعر « بدون اغراق در مورد مرگ » که مانیفست مطایبه آمیز شاعری است مرگ اندیش چنین می نویسد : « آن که می پندارد مرگ مقتدر است / خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودن آن است / زندگی ای پیدا نمی شود که دست کم یک لحظه / جاودان نبوده باشد . / مرگ / همیشه در فاصله ی همین لحظه تاخیر می کند ... » ( 22 )او حتی در تشییع جنازه ی « مرده ها » یش هم شرکت می کند و احوال تشییع کنندگان را جویا می شود ( ! ) و البته به این نتیجه می رسد که : « سرنوشت همه ی ما همینه ! » ( 23 ) شعر از دیدگاه شیمبورسکا یک – شعر شیمبورسکا شعر می گوید چون « خنده دار بودن شعر گفتن را / به خنده دار بودن شعر نگفتن ترجیح می دهم » ( 24 ) او بین شعر و نثر چنین تفکیک قائل می شود : « شاعران یعنی شعر ، نویسندگان یعنی نثر // در نثر می تواند همه چیز باشد حتی شعر ، / اما در شعر فقط باید شعر باشد ... » ( 25 ) به عقیده ی او «... شعر خوب شعری است که هر کلمهی آن در جای خودش قرار گرفته و نتوان کلمهای را با کلمهی دیگری عوض کرد.» ( 26 ) از نظر شیمبورسکا « «شعر گفتن یک مبارزه است. چون در اعماق وجود هر شاعری احساسات وجود دارد. اما شاعر باید با این احساساش مبارزه کند. اگر قرار باشد که از احساساتمان استفاده کنیم که آن وقت تنها کافی است بگوییم: «دوستت دارم! تو را خدا نرو! مرا ترک نکن! بدون تو چه کار میتوانم بکنم؟ اه، چه کشور بدی دارم! اه چه آدم بدبختی هستم!» » ( 27 ) او شهود شهود شاعرانه ( الهام ) را مختص شاعران نمی داند : « شهود شاعرانه امتیاز خاص شاعران ، یا در کل هنرمندان نیست . گروهی از مردم وجود دارند ، وجود داشته اند ، و همیشه وجود خواهند داشت که به دریافت شهود نائل می شوند و اینان کسانی هستند که آگاهانه شغلی برای خود انتخاب کرده و آن را باعشق و شعور بر عهده می گیرند . چنین پزشکانی پیدا می شوند ، چنین دبیرانی ، چنین باغبانانی و صاحبان صدها و صدها شغل دیگر ... اکنون اجازه بدهید بگویم با وجود این که شهود را از انحصار شاعران خارج کردم ، اما باز آن ها را در گروه کم شمار برگزیدگان سرنوشت قرار داده ام ... » ( 28 ) دو – شاعر : به عقیده ی شیمبورسکا ، شاعر « نمی داند » و چون « نمی داند » شاعر است : « ... اما این شعر چیست ؟ / پاسخ های تردیدآمیزی که داده شده / یکی دوتا نیست . / اما من نمی دانم و نمی دانم ، و می چسبم به همین ، / مثل حفاظ پله ها . » ( 29 ) ؛ به نظر او ، تفاوت ابتکار شاعران و ناشاعران ( دیکتاتورها ) در این است که : « ( ناشاعران ) می دانند . می دانند و آنچه می دانن تا ابذ برای آن ها کافی ست . دنبال چیزی نیستند که بیشتر از آن چه که می دانند باشد ، چرا که اگر دنبالش می رفتند شاید از قدرت استدلالشان کاسته می شد . » ( 30 ) به گفته ی او « شهود شاعرانه ، هرچه که باشد از "نمی دانم " بی وقفه ای زاده می شود » ( 31 ) او در تمام این سالها تلاش کرده تا بگوید نمیداند، یا این که اگر قرار باشد حرف درست و حسابیای بزند، خب، در شعرهایش میزند. ( 32 ) «شیمبورسکا» خود در این رابطه در نخستین گفتوگویی که بعد از خبر دریافت نوبل ادبیات با شبکه سراسری تلویزیون لهستان انجام داده، گفته است: «واقعا زیاد حرف میزنیم. همه دارند حرف میزنند. بیشتر از نیاز. همه فکر میکنند چیزی گفتنی دارند. حال آن که حرف با ارزش شاید دو سه بار در یک قرن پیدا شود. خود من شخص پر حرفی نیستم. اصلا بیش از آن که راجع به چیزی اظهار نظر کنم، دوست دارم یکی دو روز بیندیشم. دلم میخواهد حرفم ارزش دو روز فکر کردن را داشته باشد. » ( 33 ) شاعر ، جهان را به دیده ی اعجاز می نگرد : « ... معجزه ی معمولی : / در سکوت شب / پارس سگ های نامرئی // یکی از معجزه های بی شمار : / ابر لطیف و کوچکی ست ، / اما می تواند ماه بزرگ و سنگین را بپوشاند . // چند معجزه در یک معجزه : / تصویر درخت توسکا بر آب ... // ... معجزه ای که کافی ست دور و برت را نگاه کنی : / دنیای همه جا حاضر ... » ( 34 ) و در لحظه ی شعر گفتن به هیچ چیز جز شعر گفتن نمی اندیشد : « بی آ نکه از قبل نگران این باشم / که آیا این شعر است / و چه نوع شعری ... » ( 35 ) سه – مخاطب شعر : شیمبورسکا شاعری واقع گراست و هیچ گاه واقعیت ها را فدای ایده آل ها و آرمان پردازی های خود نمی کند حتی اگر آن آرمان ، همه ی زندگی او باشد : « شعر » ؛ از این رو مخاطبان شعر ، درست مانند همه ی کسان دیگر جامعه از کارگر ساختمانی تا رئیس جمهور و از کشاورز تا فروشنده و پلیس و معلم و پزشک ، در برابر خواننده ی شعر شیمورسکا نقاب از چهره بر می دارند و آن گونه که هستند ، نه آن گونه که باید باشند ، به مخاطب معرفی می شوند : « بعضی ها / یعنی نه همه / حتی نه اکثریت همه ، بلکه اقلیت . / اگر مدرسه ها را به حساب نیاوری / که در آنجا شعر اجباری ست / و خود شاعران را . / شاید از میان هزار نفر ، دو نفر پیدا شود . // دوست دارند ./ اما آش رشته را هم دوست داریم ، / تعارف ها و رنگ آبی را هم دوست داریم ،/ شال گردن کهنه را هم دوست داریم ،/ دوست داریم حق با ما باشد ،/ نوازش کردن سگ ها را دوست داریم ،/ شعر را ... » ( 36 ) « شب شعر یک شاعر » اگرچه آن شاعر « ویسواوا شیمورسکا : هم باشد ، رونق روزهای گذشته ی ادبیات را ندارد : « ای الهه ی شعر ، داد و فریادهای تماشاچیان را از ما دریغ کرده ای / اگر کسی بوکسور نباشد ، انگار اصلا وجود ندارد » ( 37 ) و حتی باران ، این الهه ی زیبایی و شاعرانگی ، نیز نه تها نمی تواند مردم را به شنیدن شعر ترغیب کند بلکه به عکس آن ها را درون خانه هایشان حبس می کند : « ... نیمی از آن ها آمده اند چون باران می آید / بقیه قوم و خویشند . ای الهه ی شعر . » ( 38 ) و از میان آنان نیز که آمده اند : « در ردیف اول ، پیرمردی خوابی شیرین می بیند : / زن مرده اش از گور برخاسته و / برایش کیک آلو می پزد . / شعله ی زیرش کم است ، زیرا کیک می سوزد ... » ( 39 ) جهان از نگاه شیمبورسکا الف – حقیقت جهان : شیمبورکا از بیان صریح اندیشه های خود در لابلای سروده هایش پروایی ندارد و این کشف درک فلسفی او از هستی را برای ما آسان تر می کند : « چیزی که به اندیشه در نمی آید / به اندیشه در می آید . » ( 40 ) به عقیده ی او « فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد ... هیچ چیزی برای آن هایی که می اندیشند مقدس نیست ... » ( 41 ) و او خود که می اندیشد و هیچ چیز برایش مقدس نیست واقعیت زندگی را چنین یافته است : « ... در همان دویدنی از جاده ی بی پایان / که هرگز پایان نمی گیرد ، / جاده ای برای طی کردن ، تا ابد / و آن قدر گستاخند که خیال می کنند این واقعیت دارد . » ( 42 ) او به نتیجه ی دوگانه ی دست و پا زدن های مکرر انسان ها در محیط محدود زندگی می نگرد : « ستاره ی جدیدی را کشف کرده اند / و این بدین معنا نیست که دور و بر ما روشن تر شده / و چیزی اضافه شده که تا به حال نبوده باشد ... » ( 43 ) و این گونه ادعاهای انسان در مورد « شناخت پدیده ها» را زیر سوال می برد : « اسمش را دانه ی شن می گذاریم . / اما او خود را نه دانه می داند و نه شن ... » ( 44 ) ب – جهان گذشته : همان طور که پیش از این نوشتم ، شیمبوروسکا جهان امروز را آماده ی استقبال از آیندگان نمی داند و گذشتگان را به نیمه تمام گذاشتن حرکت ها و آشفته کردن جهان متهم می کند ( 45 ) ج – جهان اکنون ( مدرنیته ) : او همچنین از « مدرنیسم » انتقاد می کند و نتایج ناخوشایند آن را سرزنش می نماید : یک – سیاست : ما بچه های این زمانه ایم / و عصر ، عصر سیاست است ... // حتی لازم نیست انسان باشی / تا بر اهمیت سیاسی ات افزوده شود . / کافی ست نفت باشی ، علوفه یا مواد بازیافتی // ... ( 46 ) او که خود جنایت های سیاستمداران را با گوشت و پوست لمس کرده است در قطعه ای به نام « لبخندها » ، خنده های کثیف سیاسی را به سخره می گیرد : « ... سیاستمدارها باید لبخند بزنند . / لبخند نشان می دهد که روحیه شان را نباخته اند / هر چند بازی پیچیده است و منافعشان مغایر هم ، / نتیجه اش نامعلوم / همیشه این تسکین دهنده است / هنگامی که دندان ها یکدست سفید و صمیمانه باشد . .. » ( 47 ) دو – جنگ : پیروزی جای خودش / اما شکست ها را ببین / تیرهایی که به خطا رفته اند / و تلاش هایی که از سر گرفته می شوند ! ... ( 48 ) بعد از هر جنگی / کسی باید ریخت و پاش ها را جمع کند . / نظم و نظام / خود به خود برقرار نمی شود .// کسی باید آوارها را از جاده ها کنار بکشد / تا ماشین های پر از جسد / عبور کنند . .. ( 49 ) سه – نفرت : ببینید هنوز هم چابک است / چقدر خوب مانده / نفرت در سده ی ما ... // .... آیا لازم است که بگوییم چند سرود ساخته . / چند صفحه ی تاریخ را شماره گذاری کرده / چند میدان و استادیوم را / با فرشی از آدم ها پر کرده ... ( 50 ) چهار – بی اخلاقی : ... چیزی حیوانی تر از وجدان پاک / در سومین سیاره ی خورشید وجود ندارد . ( 51 ) پنج – ناامنی : ... خوشبخت ؟ بدبخت ؟ / این مطرح نیست . / در نامه ها هنوز می توانست درد دل هایی کند ، / مطمئن از این که در بین راه باز نمی شوند . / هنوز می توانست یادداشت های روزانه ی دقیق و صادقانه ای بنویسد ، / بی آنکه بترسد هنگام بازجویی آنها را از دست بدهد ... ( 52 ) شش – وحشی گری : ... در ما بیگانگی و وحشی گری ست / که پوست به زحمت آن را پوشانده / جهنم بافت های داخلی در ماست / آناتومی پر شور ... ( 53 ) و به این ترتیب او از جهانی گلایه می کند که جهان او هست و جهان او نیست : « قرار بود این قرن بیستم ما بهتر از قبل باشد / دیگر فرصت نمی کند این را ثابت کند / سال های اندکی از آن مانده / سلانه سلانه پیش می رود / نفسش به شماره افتاده ... » ( 54 ) *** با شیمبورسکا می توانید سوار هواپیما شوید و به جهان کوچک زیر پایتان لبخند بزنید ، می توانید به میان مردم بروید و از مشکلاتشان بپرسید ... و می توانید با کسی که دوستش دارید چای بنوشید و شعر بخوانید اگر چه « به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه حتی چای به سختی دم می کشد ... » پاورقی : 1 – از شعر سنگ قبر 2 و 3 – از شعر داستانی که آغاز شده 4 – از شعر راه آهن 5 – از مصاحبه با روزنامه ی کارگزاران 6 – از مقدمه ی کتاب عکسی از یازده سپتامبر 7 – از مصاحبه با روزنامه ی گاردین ( به نقل از روزنامه ی کارگزاران ) 8 – از شعر بعضی ها شعر را دوست دارند 9 – از شعر امکانات 10 – از شعر سنگ قبر 11 – از شعر زندگینامه نویسی 12 –از شعر داستانی که آغاز شده 13 – از شعر عشق در نگاه اول 14 – از شعر امکانات 15 – از شعر ممنون – بنویس 16 – از مصاحبه با روزنامه ی کارگزاران 17 و 18 – از شعر هیچ چیز دو بار اتفاق نمی افتد 19 – از شعر اندیشیدن 20 – از شعر روابط سری با مرده ها 21 – از شعر اعاده ی حیثیت 22 – از شعر بدون اغراق درباره ی مرگ 23 – از شعر تشییع جنازه 24 – از شعر امکانات 25 – از شعر دستپاچگی 26 - از مصاحبه با روزنامه ی کارگزاران 27 – از مصاحبه با تلویزیون لهستان 28 – از سخنرانی در آکادمی سوئد 29 – از شعر بعضی ها شعر را دوست دارند 30 – از سخنرانی در آکادمی سوئد 31 – از مقدمه ی کتاب آدم ها روی پل 32 - از مصاحبه با روزنامه ی کارگزاران 33 –از مصاحبه با تلویزیون لهستان به نقل از مقدمه ی کتاب عکسی از یازده سپتامبر به نقل از روزنامه ی کارگزاران 34 – از شعر بازار معجزه ها 35 – از شعر دستپاچگی 36 –از شعر بعضی ها شعر را دوست دارند و 37 و 38 و 39 – از شعر شب شعر یک شاعر 40 – از شعر بازار معجزه ها 41 – از شعر اندیشیدن 42 – از شعر آدم ها روی پل 43 – از شعر زیادی 44 – از شعر منظره ای با یک دانه ی شن 45 – رجوع شود به : شعر داستانی که آغاز شده 46 – از شعر بچه های این دور و زمانه 47 – از شعر لبخندها 48 – از شعر بدون اغراق درباره ی مرگ 49 – از شعر پایان و آغاز 50 – از شعر نفرت 51 – از شعر ستایش منفی بافی در مورد خود 52 – از شعر خانه ی شخصیتی بزرگ 53 – از شعر پیاز 54 – از شعر انقراض قرن منابع و مآخذ : 1 - آدمها روی پل، ویسواوا شیمبورسکا ، ترجمهی «مارک اسموژنسکی – شهرام شیدایی – چوکا چکاد»، نشر مرکز، ۱۳۷۶ 2 - عکسی از یازده سپتامبر، ویسواوا شیمبورسکا ، ترجمهی «ایونا نوویسکا – علیرضا دولتشاهی»، انتشارات بال، ۱۳۸۳ 3 – روزنامه ی کارگزاران ، 26 اسفند 86 4 – تارنمای « پاگرد » 5 - تارنمای « سیب گاز زده » 6 - تارنمای « روزنامه ی گاردین » 7 - تارنمای « ویکی پدیا » از غمگین ها از شادها اکثر اتفاق ها را باید همان جایی که می افتند جا گذاشت گاه دفن کرد بعضی ها را که تعدادشان کم است تقریبا هیچ می شود با خود به آینده برد اگرچه غمگین اگرچه شاد از غمگین ها یکی چادر مادرم بود که می کشیدمش در پنج سالگی که کشیده می شدم به دیوار که برویم حرم و من گریه می کردم از غمگین ها یکی گریه ی مادرم بود و مادربزرگم سر قبر خاله عفت در رشت که همیشه بوی غم و نا دارد بعد از باران که در نوزده سالگی تیرباران شد و جنازه اش را هم که داده بودند پول تیرش را گرفته بودند دو برابر از غمگین ها یکی جوجه ای بود که وقتی مرغ شد دادندش به یک آشنا و بعد خبر دادند بیایید که مرغتان مریض شده و جلوی چشم هایم را گرفته بودند وقتی سر می بریدند از غمگین ها یکی روزی بود که خبر عروسی اش را آوردند یکی همه ی روزهایی که نبود یکی وقتی به عشقش به یادش فال حافظ می گرفتم و گریه پشت گریه هق هق هق از غمگین ها جمعه های آخر هفته دور از چشم همه سر قبر دایی بود که جنازه اش لاغر و کبود بود از فرط گرسنگی و شکنجه مثل ماه از غمگین ها سر قبر نگار بود که قشنگ بود قشنگ و دوستش داشتم از غمگین ها شب های قدری بود که عاشق تر شده بودم شب بیست و یکم که تابوت امام علی را گذاشته بودند روی دوش بچه های مسجد از شادها اما یکی تو بودی فاطمه جان و شاید همه اش تو بودی بودی پاهایمان ماهی های روشنی که روی هم می لغزیدند در آب وکیل آباد یادت هست ؟ علف بود و علف بود و علف درخت بود و درخت بود و درخت بوسه بود و بوسه بود و بوسه از شادها کتابفروشی امام بود تو آن طرف قفسه ها من این طرف زندان بود تو نبودی من این طرف میله ها دلم می گرفت از شادها نیمکت ما بود که گفتی به گندش کشیده ام مثل عشق مثل خودم که گفتی هرزه شده چشمم و دستم و بدنم نبود جز برای ما نبود خیال تو بود که تنهایی ام را پر می کرد کس دیگری اگر بود خیال تو بود از شادها ششم آبان بود کیک تولد خوردیم در سرما در پارک که می لرزیدی مثل همیشه از شادها همه ی وقت هایی که زیاد غذا می خوری همه ی وقت هایی که ناز می کنی همه ی وقت هایی که چپ چپ نگاه می کنی که دعوا می کنی که می خندی که از درخت بالا می روی که هستی به من بگو دیوانه به من بگو دیوانه به من بگو دوستت دارم و به من قول بده اگر عصبانی شدی کتاب هایم را پاره نکنی حواست پرت نشود کاغذهایم را دور بریزی زندگی من کاغذ است اگرچه مچاله شده باشد زیر تختم به من قول بده هر شب گردنم را ببوسی سمت راست نزدیک گوشم به من قول بده دستت را از من نگیری چشمت را از من نگیری دوستت دارم را از من نگیری بی آن ها می میرم به من قول بده نخواهی نمیرم شاعران عمر کوتاهی دارند به من قول بده پشت سرم گریه نکنی رفتن من نبودن من نیست به من قول بده فقط در آغوش من گریه کنی گل من ! غریبی نکن ! روح من جز کنار تو آرام نمی گیرد دریا سرنوشت محتوم رودخانه است متن کامل نامه ی نخست مصطفی توفیقی ( سخنگوی هیات موسس انجمن شعر مشهد ) به محمدجواد جعفری ( مدیر کل اداره ی کل ارشاد خراسان رضوی ) در مورد عملکرد این نهاد : بسمه تعالی جناب آقای جعفری ؛ مدیر کل اداره ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان رضوی با درود ادعای هنردوستی از سوی کسانی که بنیان فکری آن ها ریشه در فرهنگی دارد که شعرا را فریبکار ، خوانندگان را حرامی ، نوازندگان را هیزم آتش جهنم و بازیگران را عامل فساد می داند ؛ فرهنگی که نقاشی موجود زنده را حرام می شمرد و مجسمه سازی را ممنوع اعلام می کند ؛ فرهنگی که نتیجه ی آن تعطیلی همه ی مراکز آزاد هنری ، ملغا کردن برگزاری هرگونه کنسرت موسیقی و ممنوع التصویر و ممنوع الصدا و ممنوع الکار کردن پیاپی هنرمندان است ؛ فرهنگی که بر سر مانکن های پلاستیکی ، حجاب اسلامی می کند و پاداش هنرمندان اصیل و نجیب را با زندان و افترا می دهد ؛ اگرچه ادعایی تکراری اما همچنان باورنکردنی است ... زمانی باخبر شدیم که مدیر یا مدیرانی بنیادگرا از جبهه ی « اداره ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان رضوی ، اداره ی ارشاد مشهد و کانون هنرمندان خراسان رضوی » قصد دارند نهضتی دموکراتیک را در نظام از بن خشکیده ی این نهادهای باصطلاح فرهنگی بنیان بگذارند هم خوشحال شدیم و هم نگران ؛ خوشحال از این جهت که احساس کردیم طوفان هنر لرزشی بر قامت ناصاف بید بیدزده ی بنیادگرایان انداخته که شاید می خواهند فلک را سقف بشکافند و طرحی نو دراندازند و جامعه را از چنین اضمحلال روحی و پریشان خاطری که عمده ی دلایل آن هنرستیزی دولت اعلیحضرتان است نجات دهند ؛ نگرانی از بسیار ناراستی ها که بسیار دیده بودیم و باز هم دیدیم؛ من از شما می پرسم : در کجای جهان نهاد یا سازمانی ، انتخاباتی درون سازمانی برگزار می کند و سپس رئیس همان سازمان به برگزیدگان انتخاباتی که خودخواسته و نمایش گونه به راه انداخته ، اتهام می بندد و تهدید می کند ؟ آیا طی دو ماهی که هیات موسس انجمن شعر مشهد بی وقفه زیر سقف شکسته ی آن اداره ی کل برای حمایت از حقوق از دست رفته ی شاعران و شعردوستان جان کنده است ؛ چیزی جز تهمت و افترا و دروغ پردازی و تخطئه نصیب آن شده است ؟ آقای دبیری رئیس ارشاد مشهد بارها من و ما را با لحنی که مخصوص بازی های پلیسی کودکان است مورد تهدید مستقیم و غیرمستقیم خود قرار داده است که فلان می کنم و بهمان می کنم ؛ البته ما از کسی که تا همین چند سال پیش عکس شاعران و نویسندگان معاصر را در نمایشگاه کتاب پاره پاره می کرد و امروز که بر مسندی نو نشسته است از نویسنده ای می خواهد برای رسیدن او به صندلی مدیر کلی اداره ی کل فرهنگ و ارشاد استان طومار بنویسد و امضا جمع کند ( که از آن نویسنده ی نجیب جواب منفی می گیرد ) ؛ انتظاری بیش از این نداشته و نداریم اما از شما توقع بیش از این است ... آقای دبیری در گفت و گویی خصوصی با اینجانب ، وضعیت فعلی ما در برابر اداره ی ارشاد را مشابه وضعیت اصلاح طلبان بازداشت شده در برابر دولت کنونی ارزیابی کردند و شرایط ما را در برابر شرایط دادگاه معترضان به شرایط انتخابات قرار دادند ؛ این قیاس به همان اندازه که مضحک است شرم آور نیز هست ؛ از یک طرف ما ادارات ارشاد خراسان رضوی و مشهد را نماینده ی جامع الاطراف دولت آقای احمدی نژاد نمی دانیم و از طرف دیگر ، اینجانب شخصا خود را شایسته ی آن نمی بینم که با سران اصلاحات مقایسه شوم . ثانیا فراموش نکنیم که امروز اگرچه ما و شما با یک اندیشه در کنار هم قرار نگرفته ایم اما به هر حال در کنار همیم و اگرچه حتی قرارداد صلحی میان ما ( شاعران و هنرمندان ) و شما ( مدیران اجرایی فرهنگ دولتی ) برقرار نشده و نخواهد شد لااقل باید حسن همجواری را با یکدیگر بجا آوریم تا آن چه که عاید فرهنگ و هنر ما می شود چیزی بیش از آن چه باشد که از دست می دهیم . شما و آقای دبیری و هرکس دیگری باید بدانید و بدانند که شاعران روح جهان نامتناهی اند و از این رو به احدی باج نمی دهند و یوغ مذلت احدی را بر گردن افراشته ی خود نمی پسندند و این است تفاوت آزادمردان و غلامبارگان ... ادعای هنردوستی کسانی که کمترین بهره ای از عاطفه ی حساس هنری نبرده اند همان قدر خنده دار و باورنکردنی است که تلاش برای رد کردن شتر از سوراخ سوزن ... دروغ تا کی ؟ تا کجا ؟ تا چند ؟ آیا ما دیوانه ایم تا هر آن ادعایی که می شنویم را باور کنیم ؟ انجمن شعر مشهد تنها و تنها به خواست شاعران و نه هیچ کس دیگر ، انتخاباتی سالم را تجربه کرد تا برخی از باسوادترین و مردمی ترین شاعران بر مسند هیات موسس آن تکیه زنند ؛ دو ماه فعالیت بی چشمداشت اعضای این هیات که با قریب صد ساعت کار جدی همراه بود البته تاکنون نتیجه ای در خور توجه داشته است : نوشتن سه تیپ اساسنامه ی متنوع پیشنهادی در سه فرمت مختلف ( جمعا نه اساسنامه ی متنوع ) برای انجمن شعر مشهد که مدیران انتصابی پیشین شما در شورای منحله ی شعر خراسان پس از هفت سال اختصاص بودجه ی شعر استان به امورات شخصی خود ، حتی از ارائه ی یک سطر مشابه این اساسنامه ها عاجز ماندند ، برگزاری همه جانبه ترین و کیفی ترین جلسه ی ادبی مشهد در همه ی چندساله ی اخیر آن هم بدون یک ریال هزینه و در ماه مبارک رمضان ، دور هم جمع کردن طیف های مختلف فکری و ادبی که پیش از حضور این هیات حتی تصور آن نیز برای عالیجنابان پوشالی غیرممکن بود و این همه بدون حتی اختصاص یک ریال بودجه یا یک خط تلفن یا یک تریبون رسانه ای و فقط و فقط با عشق به ادبیات ... اکنون همه از ما انتظار دارند تا اساسنامه ی پیشنهادی نهایی خود را به جامعه ی ادبی تقدیم کنیم و ما از خود و از دیگران می پرسیم : چرا باید چنین کنیم ؟ آیا زمانی که شوالیه های سربی ، شمشیرهای آخته ی اقتدارگرایی خود را در برابر هنرمندان و شاعران از ر.و بسته اند ، اشتباهی بزرگتر از تقدیم سپر دموکراسی به ایشان ممکن است ؟ آقای علیرضا جهانشاهی ، قائم مقام انجمن شعر مشهد ، در نطق استعفای خود در جمع شاعران انجمن شعر مشهد گفت که : « مسئولین ارشاد می خواهند از وجهه و جایگاه ما برای تبلیغ ژست دموکراتیک خود ، سوء استفاده کنند » ؛ آقای یاوری دیگر عضو هیات موسس انجمن شعر مشهد و قربانی دیگر مدل رفتاری مدیران شما ، در نامه ی استعفای خود « عدم همکاری شما و عدم واگذاری کمترین امکانات به هیات موسس » را عامل اصلی استعفای خود ذکر کرده اند ؛ آقای موسوی نیز زمانی که استعفای خود را تقدیم آقای جهان آبادی ( رئیس هیات موسس ) می کردند ، به گفته ی خودشان قبلا افکارشان توسط آقای دبیری « تنویر » شده بود ؛ آقای جلیلیان مصلحی هم که اتفاقا افکاری محافظه کارانه و بنیادگرایانه شبیه عالیجنابان دارند از همان بدو امر و مکررا عدم حضور خود در انجمنی که یک سر آن اداره ی ارشاد باشد را اعلام کرده اند ( ! ) و از همین رو در هیچ یک از پانزده جلسه ی اخیر هیات موسس حاضر نشده اند ؛ اگر ما سه تن ( اینجانب – آقای جهان آبادی و خانم میزبان ) نیز پیشاپیش با سرب داغ اداره ی ارشاد ، روئین تن نشده بودیم اکنون اداره ی ارشاد می بایست بنا به میل عالیجنابان پوشالی بار دیگر مافیای شعر را ، موسسین انتصابی و تحمیلی این نهاد ارجمند قرار دهد و سلیقه ی عالیجنابان پوشالی را که اکنون در جشنواره های ادبی و پیش از این در همه جا طمع به نام نامی شعر خراسان بسته اند بر نظر عموم شاعران ، که هیات موسس انجمن شعر مشهد نخستین برگزیدگان بحق ایشان هستند ، ارجحیت دهند ؛ با این حال ما ایستاده ایم ؛ در کنار شما و در مقابل شما : اگر قدرت را برای تعالی فرهنگ و هنر و ادبیات می خواهید در کنارتان و اگر قدرت را برای اقتدارطلبی و نابودی هنر و ادبیات ، در مقابلتان ؛ صلاح و مصلحت خویش خسروان دانند ... امروز ، ما با افتخار اعلام می کنیم که با نوشتن اساسنامه ای درخور شخصیت شعر و شاعران خراسان ، آمادگی کامل ارائه ی آن به جامعه ی ادبی استان را دارا هستیم ؛ ما آمادگی کامل داریم با امکاناتی معمولی ، مجمع عمومی و انتخاباتی کم نظیر را برای انجمن شعر مشهد فراهم آوریم و احترامی دیگرگون را برای مدیریت فرهنگی دولت و البته به دست توانای شاعران آزاد و مستقل رقم زنیم و این همه تنها مشروط است به این که شما ، امنیت روانی و انضباطی متعادل را برای ارائه ی این اساسنامه در هسته و بدنه ی اداره ی کل خود فراهم آورید ؛ دست کسانی که با بی احترامی ها ، تهدیدها ، شایعه پراکنی ها و پرونده سازی ها فضا را برای برقراری نهادی سالم و مردمی ، مغشوش و آلوده می کنند باید از ساحت هنر و ادبیات کوتاه شود و آنان که چشم طمع به رای جمعیت شاعران دوخته اند تا از نمد ایشان برای خود کلاه بسازند ، باید هشیار و متنبه گردند . اولین روزی که شما نخستین گام این حرکت را بردارید ، روزی است که اساسنامه ی انجمن شعر مشهد به شما تقدیم می گردد .... گذشته از این ، حرف های بسیاریست که بسیار گفته ایم و بسیار نشنیده اید ؛ این حرف ها را به زودی و در نامه ای دیگر با شما بازگو خواهم کرد و در آن مجال ، بخشی از آن اسرار مگو را برای شما و اگر نه برای شما ، برای هر آن کس که گوش شنوایی دارد بازخواهم گفت ... والسلام مصطفی توفیقی سخنگو و مدیر امور رسانه ی هیات موسس انجمن شعر مشهد بیست و سوم مهرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری خورشیدی


انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸
بازداشت و آزادی
تالیفات









| Design By : Night Skin |





