تبليغاتX
آخرین سیگار
حالا فقط ما دو تا مانده ایم ... فقط من و تو ... آخرین سیگار من ...
 
اگر مرد بینایی را در راه ببینی
نه با کلام به او سلام کن
نه با سکوت                ( از : Zenrinkushu ) 
 
 ...  پنج ماه فاصله و یک غزل تازه : 
 
 
یک «مرد» ...
آه !
بین دو تا «زن» کشیده شد
یعنی که عشق از دو طرف آفریده شد
یک خطّ سرخ...
روی لب هر دو زن نشست
رنگِ تمامِ صفحه ی کاغذ پریده شد!
ازیک طرف صدایِ «تو را دوست دارَمَت»
از یک طرف «برو پی کارَت» شنیده شد...
 
o
 
نقّاش گفت که:
... گفت ... اين طرح آخر است
یک قطره رنگ روی لباسش چکیده شد،
مردِ میانِ بوم که حالا سیاه بود
در لا به لایِ خط خطیِ خود تنیده شد،
یک زن بدونِ مرد پر از لکّه لکّه شد
یک زن بدونِ آن دو نفر، خوب دیده شد!
 
ooo
 
نقاش گفت:
-«قیمت این ... این... برایتان ....»
 
o
 
زن مرد زن
 
o
 
...
تابلوی آخِر خریده شد.
 
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 7:2 قبل از ظهر  توسط مصطفی توفیقی  |